تبلیغات
اورمو اؤلکه سی

اورمو اؤلکه سی

نویسنده : admin یکشنبه 20 فروردین 1391, 12:42


بغل ده فقیر و بی آبی باغ بسیار بزرگی بود، آباد آباد. پر از انواع درختان میوه و آب فراوان. باغ چنان بزرگ و پردرخت بود كه اگر از این سرش حتی با دوربین نگاه می كردی آن سرش را نمی توانستی ببینی.
چند سال پیش ارباب ده زمین ها را تكه تكه كرده بود و فروخته بود به روستاییان اما باغ را برای خودش نگاه داشته بود. البته زمین های روستاییان هموار و پردرخت نبود. آب هم نداشت. اصلا ده یك همواری بزرگ در وسط دره داشت كه همان باغ اربابی بود، و مقداری زمین های ناهموار در بالای تپه ها و سرازیری دره ها كه روستاییان از ارباب خریده بودند و گندم و جو دیمی می كاشتند.
خلاصه. از این حرف ها بگذریم كه شاید مربوط به قصه ی ما نباشد.
دو تا درخت هلو هم توی باغ روییده بودند، یكی از دیگری كوچكتر و جوانتر. برگ ها و گل های این دو درخت كاملا مثل هم بودند به طوری كه هر كسی در نظر اول می فهمید كه هر دو درخت یك جنسند.
درخت بزرگتر پیوندی بود و هر سال هلوهای درشت و گلگون و زیبایی می آورد چنان كه به سختی توی مشت جا می گرفتند و آدم دلش نمی آمد آنها را گاز بزند و بخورد.
باغبان می گفت درخت بزرگتر را یك مهندس خارجی پیوند كرده كه پیوند را هم از مملكت خودشان آورده بود. معلوم است كه هلوهای درختی كه اینقدر پول بالایش خرج شده باشد چقدر قیمت دارد.
دور گردن هر دو درخت روی تخته پاره یی دعای « وان یكاد» نوشته آویزان كرده بودند كه چشم زخم نخورند.
درخت هلوی كوچكتر هر سال تقریباً هزار گل باز می كرد اما یك هلو نمی رساند. یا گل هایش را می ریخت و یا هلوهایش را نرسیده زرد می كرد و می ریخت. باغبان هر چه از دستش برمی آمد برای درخت كوچكتر می كرد اما درخت هلوی كوچكتر اصلا عوض نمی شد. سال به سال شاخ و برگ زیادتری می رویاند اما یك هلو برای درمان هم كه شده بود، بزرگ نمی كرد.
باغبان به فكرش رسید كه درخت كوچكتر را هم پیوندی كند اما درخت باز عوض نشد. انگار بنای كار را به لج و لجبازی گذاشته بود. عاقبت باغبان به تنگ آمد، خواست حقه بزند و درخت هلوی كوچكتر را بترساند. رفت اره یی آورد و زنش را هم صدا كرد و جلو درخت هلوی كوچكتر شروع كرد به تیز كردن دندانه های اره. بعد كه اره حسابی تیز شد. عقب عقب رفت و یكدفعه خیز برداشت به طرف درخت هلوی كوچكتر كه مثلا همین حالا تو را از بیخ و بن اره می كنم و دور می اندازم تا تو باشی دیگر هلوهایت را نریزی.
باغبان هنوز در نیمه راه بود كه زنش از پشت سر دستش را گرفت و گفت: مرگ من دست نگهدار. من به تو قول می دهم كه از سال آینده هلوهایش را نگاه دارد و بزرگ كند. اگر باز هم تنبلی كرد آنوقت دوتایی سرش را می بریم و می اندازیم توی تنور كه بسوزد و خاكستر شود.
این دوز و كلك و ترساندن هم رفتار درخت را عوض نكرد.


لابد همه تان می خواهید بدانید درخت هلوی كوچكتر حرفش چه بود و چرا هلوهایش را رسیده نمی كرد. بسیار خوب. از اینجا به بعد قصه ی ما خودش شرح همین قضیه خواهد بود.
***
گوش كنید!..
خوب گوش هایتان را باز كنید كه درخت هلوی كوچكتر می خواهد حرف بزند. دیگر صدا نكنید ببینیم درخت هلوی كوچكتر چه می گوید. مثل این كه سرگذشتش را نقل می كند:
« ما صد تا صد و پنجاه تا هلو بودیم و توی سبدی نشسته بودیم. باغبان سر و ته سبد و كناره های سبد را برگ درخت مو پوشانده بود كه آ‏فتاب پوست لطیفمان را خشك نكند و گرد و غبار روی گونه های قرمزمان ننشیند. فقط كمی نور سبز از میان برگ های نازك مو داخل می شد و در آنجا كه با سرخی گونه هایمان قاتی می شد، منظره ی دل انگیزی درست می كرد.
باغبان ما را صبح زود آفتاب نزده چیده بود، از این رو تن همه مان خنك و مرطوب بود. سرمای شبهای پاییز هنوز توی تنمان بود و گرمای كمی از برگ های سبز می گذشت و تو می آمد، به دل همه مان می چسبید.
البته ما همه فرزندان یك درخت بودیم. هر سال همان موقع باغبان هلوهای مادرم را می چید، توی سبد پر می كرد و می برد به شهر. آنجا می رفت در خانه ی ارباب را می زد. سبد را تحویل می داد و به ده برمی گشت. مثل حالا.
داشتم می گفتم كه ما صد تا صد و پنجاه تا هلوی رسیده و آبدار بودیم. از خودم بگویم كه از آب شیرین و لذیذی پر بودم. پوست نرم و نازكم انگار می خواست بتركد. قرمزی طوری به گونه هایم دویده بود كه اگر من را می دیدی خیال می كردی حتماً از برهنگی خودم خجالت می كشم. مخصوصاً كه سر و برم هنوز از شبنم پاییزی تر بود، انگار آب تنی كرده باشم.
هسته ی درشت و سفتم در فكر زندگی تازه یی بود. بهتر است بگویم خود من به زندگی تازه یی فكر می كردم. هسته ی من جدا از من نبود.
باغبان من را بالای سبد گذاشته بود كه در نظر اول دیده شوم. شاید به این علت كه درشت تر و آبدارتر از همه بودم. البته تعریف خودم را نمی كنم. هر هلویی كه مجال داشته باشد رشد كند و بزرگ شود و برسد، درشت و آبدار خواهد شد مگر هلوهایی كه تنبلی می كنند و فریب كرم ها را می خورند و به آن ها اجازه می دهند كه داخل پوست و گوشتشان بشوند و حتی هسته شان را بخورند.
اگر همانطوری كه توی سبد نشسته بودیم پیش ارباب می رفتیم، ناچار من قسمت دختر عزیز دردانه ی ارباب می شدم. دختر ارباب هم یك گاز از گونه ام می گرفت و من را دور می انداخت. آخر خانه ی ارباب مثل خانه ی صاحبعلی و پولاد نبود كه یك دانه زردآلو و خیار و هلو از درش وارد نشده بود. در صورتی كه باغبان نقل می كند كه ارباب برای دخترش از كشورهای خارجه میوه وارد می كند. سفارش می كند كه با طیاره برای دخترش پرتقال و موز و انگور حتی گل بیاورند. البته برای این كارها مثل ریگ پول خرج می كند. حالا خودت حساب كن ببین پول لباس و مدرسه و خوراك و دكتر و پرستار و نوكر و اسباب بازی ها و مسافرت ها و گردش های دختر ارباب چقدر می شود. تو بگو هر ماه ده هزار تومان. باز كم گفته یی – از مطلب دور افتادم.
باغبان سبد در دست از خیابان وسطی باغ می گذشت كه یك دفعه زیر پایش لانه ی موشی خراب شد به طوری كه كم مانده بود باغبان به زمین بخورد اما خودش را سر پا نگه داشت فقط سبد تكان سختی خورد و در نتیجه من لیز خوردم و افتادم روی خاك. باغبان من را ندید و گذاشت رفت.
حالا دیگر آفتاب توی باغ پهن شده بود. خاك كمی گرم بود اما آفتاب خیلی گرم بود. شاید هم چون تن من خنك بود، خیال می كردم آفتاب خیلی گرم بود.
گرما یواش یواش از پوستم گذشت و به گوشتم رسید. شیره ی تنم هم گرم شد. آنوقت گرما رسید به هسته ام. كمی بعد حس كردم دارم تشنه می شوم.
پیش مادرم كه بودم، هر وقت تشنه ام می شد ازش آب می نوشیدم و خورشید را نگاه می كردم كه بیشتر بر من بتابد و بیشتر گرمم كند. خورشید بر من می تابید. گونه هایم داغ می شدند. من از مادرم آب می مكیدم، غذا می خوردم، و شیره ی تنم به جوش می آمد، و هر روز درشت تر و درشت تر و زیباتر و گلگون تر و آبدارتر می شدم، و قرمزی بیشتری توی رگ های صورتم می دوید و سنگینی می كردم و بازوی مادرم را خم می كردم و تاب می خوردم.
مادرم می گفت: دختر خوشگلم، خودت را از آفتاب ندزد. خورشید دوست ماست. زمین به ما غذا می دهد و خورشید آن را می پزد. بعلاوه خوشگلی تو از خورشید است. ببین، آنهایی كه خودشان را از آفتاب می دزدند چقدر زردنبو و استخوانی اند. دختر خوشگلم، بدان كه اگر روزی خورشید از زمین قهر كند و بر آن نتابد، دیگر موجود زنده یی بر روی زمین نخواهد ماند. نه گیاه نه حیوان.
از این رو تا می توانستم تنم را به آفتاب می سپردم و گرمای خورشید را می مكیدم و در خودم جمع می كردم و می دیدم كه روز به روز قوتم بیشتر می شود. همیشه از خودم می پرسیدم:
« اگر روزی كسی خورشید را برنجاند و خورشید از ما قهر كند، ما چه خاكی به سر می كنیم؟» عاقبت جوابی پیدا نكردم و از مادرم پرسیدم: مادر، اگر روزی كسی خورشید خانم را برنجاند و خورشید خانم از ما قهر كند، ما چكار می كنیم؟
مادرم با برگ هایش غبار روی گونه هایم را پاك كرد و گفت: چه فكرهایی می كنی! معلوم می شود كه تو دختر باهوشی هستی. می دانی دخترم، خورشید خانم به خاطر چند نفر مردم آزار و خودپسند از ما قهر نمی كند فقط ممكن است روزی یواش یواش نور و گرمایش كم بشود بمیرد آنوقت ما باید به فكر خورشید دیگری باشیم والا در تاریكی می مانیم و از سرما یخ می زنیم و می خشكیم.
راستی كجای قصه بودم؟
آری، داشتم می گفتم كه گرما به هسته ام رسید و تشنه شدم. كمی بعد شیره ی تنم به جوش آمد و پوستم شروع كرد به خشك شدن و ترك برداشتن. مورچه سواری دوان دوان از راه رسید و شروع كرد به دور و بر من گردیدن.
وقتی كه از سبد به زمین افتاده بودم، پوستم از جایی تركیده بود و كمی از شیره ام به بیرون ریخته بود و جلو آفتاب سفت شده بود. مورچه سوار نیش هایش را توی شیره فرو كرد و كشید. بعد ول كرد. مدتی به جای نیش هایش خیره شد بعد دوباره نیش هایش را فرو كرد و شاخك هایش را راست نگاه داشت و پاهایش را به زمین فشرد و چنان محكم شروع كرد به كشیدن كه من به خودم گفتم الان نیش هایش از جا كنده می شود. مورچه سوار كمی دیگر زور داد. عاقبت تكه یی از شیره ی سفت شده را كند و خوشحال و دوان دوان از من دور شد.
همین موقع ها بود كه صدایی شنیدم. دو نفر از بالای دیوار توی باغ پریدند و دوان دوان به طرف من آمدند. صاحبعلی و پولاد بودند و آمده بودند شكمی از میوه سیر بكنند. مثل آن یكی روستاییان هیچ ترسی از تفنگ باغبان نداشتند. آن یكی روستائیان هیچوقت قدم بباغ نمیگذاشتند، اما پولاد و صاحبعلی همیشه پابرهنه با یك شلوار پاره و وصله دار توی باغ ولو بودند. باغبان حتی چند دفعه پشت سرشان گلوله در كرده بود اما پولاد و صاحبعلی در رفته بودند. آن موقع ها هر دو هفت هشت ساله بودند.
خلاصه، آن روز دوان دوان آمدند از روی من پریدند و رفتند به سراغ مادرم. كمی بعد دیدم دارند برمی گردند اما اوقاتشان بدجوری تلخ است. از حرف زدن هایشان فهمیدم كه از دست باغبان عصبانی اند.
پولاد می گفت: دیدی؟ این هم آخرین میوه ی باغ كه حتی یك دانه اش قسمت ما نشد.
صاحبعلی گفت: آخر چكار می توانستیم بكنیم؟ یك ماه آزگار است كه نره خر تفنگ به دست گرفته نشسته در پای درخت، تكان نمی خورد.
پولاد گفت: پدرسگ لعنتی! حتی یك دانه برای ما نگذاشته. آخ كه چقدر دلم می خواست یك دانه از آن آبدارهایش را زوركی توی دهانم می تپاندم!.. یادت می آید سال گذشته چقدر هلو خوردیم؟
صاحبعلی گفت: انگاری ما آدم نیستیم. همه چیز را دانه دانه می چیند می برد تحویل می دهد به آن مردكه ی پدرسگ كه حرامش بكند. همه اش تقصیر ماست كه دست روی دست گذاشته ایم و نشسته ایم و می گذاریم كه ده را بچاپد.
پولاد گفت: می دانی صاحبعلی، یا باید این باغ مال ده باشد یا من همه ی درخت ها را آتش می زنم.
صاحبعلی گفت: دو تایی می زنیم.
پولاد گفت: بی غیرتیم اگر نزنیم.
صاحبعلی گفت: بچه ی پدرمان نیستیم اگر نزنیم.
بچه ها چنان عصبانی بودند و پاهایشان را به زمین می زدند كه یك دفعه ترسیدم نكند لگدم كنند. اما نه، نكردند. درست جلو رویشان بودم كه خاری به پای پولاد فرو رفت. پولاد خم شد خار را دربیاورد كه چشمش به من افتاد و خار پایش را فراموش كرد. من را از زمین برداشت و به صاحبعلی گفت: نگاه كن صاحبعلی!
بچه ها من را دست به دست می دادند و خوشحالی می كردند. دلشان نیامد كه من را همینجوری بخورند. من خیلی گرم بودم. دلم می خواست من را خنك بكنند بخورند كه زیر دندانشان بیشتر مزه كنم. دست های پر چروك و پینه بسته شان پوستم را می خراشید اما من خوشحال بودم چون می دانستم كه من را تا آخرین ذره با لذت خواهند خورد و پس از خوردن، لب ها و انگشت هایشان را خواهند مكید و من روزها و هفته ها زیر دندانشان مزه خواهم كرد.
صاحبعلی گفت: پولاد، شرط می كنم تا حالا همچنین هلوی درشتی ندیده بودیم.
پولاد گفت: نه كه ندیده بودیم.
صاحبعلی گفت: برویم كنار استخر. خنكش كنیم بخوریم خوشمزه تر است.
من را چنان با احتیاط می بردند كه انگار تنم را از شیشه ی نازكی ساخته بودند و با یك تكان می افتادم می شكستم.
كنار استخر سایه و خنك بود. بیدها و نارون های پیوندی چنان سایه ی خنكی انداخته بودند كه من در نفس اول خنكی را حتی در هسته ام حس كردم. من را با احتیاط توی آب گذاشتند و چهار دست كوچك و پینه بسته شان را جلو آب گرفتند كه من را نبرد توی استخر بیندازد. آب حسابی یخ بود. كمی كه نشستند پولاد گفت: صاحبعلی!
صاحبعلی گفت: ها، بگو.
پولاد گفت: می گویم این هلو خیلی قیمت داردها!
صاحبعلی گفت: آری.
پولاد گفت: آری كه حرف نشد. اگر می دانی بگو چند.
صاحبعلی فكری كرد و گفت: من هم می گویم خیلی قیمت دارد.
پولاد گفت: مثلا چقدر؟
صاحبعلی باز فكری كرد و گفت: اگر حسابی سردش بكنیم – حسابی ها! – هزار تومان.
پولاد گفت: پول ندیدی خیال می كنی هزار هم شد پول.
صاحبعلی گفت: خوب، تو كه ماشاالله سر خزانه نشسته یی بگو چقدر.
پولاد گفت: صد تومان.
صاحبعلی گفت: هزار كه از صد بیشتر است.
پولاد گفت: تو بمیری! من كه از خودم حرف در نمی آورم. از پدرم شنیده ام.
صاحبعلی گفت: اگر این جوری است شاید هم هر دو یكی باشد. من هم از خودم حرف در نمی آورم. از پدرم شنیده ام.
پولاد من را یواشكی لمس كرد و گفت: دست هایم یخ كرد. به نظرم وقتش است بخوریم.
صاحبعلی هم من را با احتیاط لمس كرد و گفت: آری، سرد سرد است.
آنوقت من را از آب درآورد. از آب كه درآمدم بیرون را گرم حس كردم. حالا دلم می خواست من را زودتر بخورند تا نشان بدهم كه لذیذتر از آن هستم كه خیال می كنند. دلم می خواست تمام قوت و گرمایی را كه از خورشید و از مادرم گرفته بودم به تن این دو بچه ی روستایی برسانم.
در حالی كه پولاد و صاحبعلی برای خوردن من تصمیم می گرفتند، من توی این فكرها بودم كه در عمرم چند دفعه حال به حال شده ام و چند دفعه ی دیگر هم خواهم شد. به خودم می گفتم: « روزی ذره های بدنم خاك و آب بودند، بعضی هایشان هم نور خورشید. مادرم آن ها را كم كم از زمین می مكید و تا نوك شاخه هایش بالا می آورد. بعد مادرم غنچه كرد، بعد گل كرد و یواش یواش من درست شدم. من ذره های تنم را كم كم، از تن مادرم مكیدم و با ذره های نور خورشید قاتی كردم تا هسته و پوست و گوشتم درست شد و شدم هلویی رسیده و آبدار. اما اكنون پولاد و صاحبعلی من را می خورند و مدتی بعد ذره های تن من جزو گوشت و مو و استخوان بدن آنها می شود. البته آنها هم روزی خواهند مرد، آنوقت ذره های تن من چه خواهند شد؟»
بچه ها تصمیم گرفتند من را بخورند. صاحبعلی من را داد به پولاد و گفت: یك گاز بزن.
پولاد یك گاز زد و من را داد به صاحبعلی و خودش شروع كرد لب هایش را مكیدن. صاحبعلی هم یك گاز زد و من را داد به پولاد.
همانطوری كه به خودم گفته بودم زیر دندانشان خیلی مزه كردم.
اكنون گوشت تن من از بین می رفت اما هسته ام در فكر زندگی تازه یی بود. یك دقیقه بعد از هلویی به نام من اثری نمی ماند در حالی كه هسته ام نقشه می كشید كه كی و چه جوری شروع به روییدن كند. من در یك زمان معین هم می مردم و هم زنده می شدم.
آخرین دفعه پولاد من را توی دهانش گذاشت و آخرین ذره گوشتم را مكید و فرو برد و وقتی من را دوباره بیرون آورد، دیگر هلو نبودم، هسته یی زنده بودم كه پوسته ی سختی داشتم و تویش تخم زندگی تازه را پنهان كرده بودم. فقط احتیاج به كمی استراحت و خاك نمناك داشتم كه پوسته ام را بشكافم و برویم.
وقتی بچه ها انگشت ها و لب هایشان را چند دفعه مكیدند، پولاد گفت: حالا چكار كنیم؟
صاحبعلی گفت: برویم توی آب.
پولاد گفت: هسته اش را نمی خوریم؟
صاحبعلی گفت: برایش نقشه یی دارم. بگذار باشد.
پولاد من را گذاشت در پای درخت بیدی و عقب عقب رفت و خیز برداشت خودش را به پشت انداخت توی آب در حالی كه زانوانش را توی شكمش جمع كرده بود و دست هایش را دور آن ها حلقه بسته بود. یك لحظه رفت زیر آب، دست و پایی زد و سرپا ایستاد و لای و لجن ته آب از اطرافش بلند شد. آب تا زیر چانه اش می رسید. خزه های روی آب از سر و گوش و صورتش آویزان بود.
صاحبعلی گفت: پولاد، رویت را بكن آن بر.
پولاد گفت: شلوارت را در می آوری؟
صاحبعلی گفت: آری. می خواهم پدرم نفهمد باز آمدیم شنا كردیم. كتكم می زند.
پولاد گفت: هنوز كه تا ظهر بشود برگردیم به خانه، خیلی وقت داریم.
صاحبعلی گفت: مگر خورشید را بالای سرت نمی بینی؟
پولاد دیگر چیزی نگفت و رویش را آن بر كرد. وقتی صدای افتادن صاحبعلی در آب شنیده شد، پولاد رویش را برگرداند و آنوقت شروع كردند به شنا كردن و زیرآبی زدن و به سر و صورت یكدیگر آب پاشیدن. بعد هر دو گفتند: بیوقت است. بیرون آمدند. پولاد پاچه های شلوارش را چند دفعه چلاند. آنوقت من را هم از پای بید برداشتند و راه افتادند. از دیوار ته باغ بالا رفتند و پریدند به آن بر. خانه های ده دورتر از باغ اربابی بود.
پولاد گفت: خوب، گفتی كه برایش نقشه یی داری.
صاحبعلی گفت: سایه كه پهن شد می آیم صدایت می كنم می رویم بالای تپه می نشینیم برایت می گویم چه نقشه یی دارم.
كوچه های ده خلوت اما از مگس و بوی پهن پر بود. سگ گنده یی از بالای دیواری پرید جلوی پای ما. پولاد دستی به سر و صورت سگ كشید و خم شد و رفت به خانه شان. سگ هم به دنبال او توی خانه تپید.
كوچه سربالا بود چنان كه كمی آن برتر كف كوچه با پشت بام خانه ی پولاد یكی می شد. صاحبعلی از همان پشت بام ها راهش را كشید و رفت. چند خانه آن برتر خانه ی خودشان بود. من را توی مشتش فشرد و جست زد توی حیاط خانه شان و پایش تا زانو رفت توی سرگین خیس و نرمی كه مادرش یك ساعت پیش آنجا ریخته بود و صاحبعلی خبر نداشت. مادرش به صدای افتادن، سرش را از سوراخ خانه بیرون كرد و گفت: صاحبعلی، زود باش بیا برای پدرت یك لقمه نان و آب ببر.
صاحبعلی من را برد به طویله و در گوشه یی، توی پهن سوراخی كند و من را چال كرد. دیگر جز سیاهی و بوی پهن چیزی نفهمیدم. نمی دانم چند ساعتی در آنجا ماندم. بوی تند پهن كم مانده بود كه خفه ام كند. عاقبت حس كردم كه پهن از رویم برداشته می شود. صاحبعلی بود. من را درآورد و یكی دو دفعه وسط دست هایش مالید و به شلوارش كشید تا تمیز شدم. از همان راهی كه آمده بودیم رفتیم تا رسیدیم پشت بام خانه ی پولاد. مادر و خواهر پولاد پشت بام تاپاله درست می كردند و با زن همسایه حرف می زدند كه تاپاله های خشك را از دیوار می كند و تلنبار می كرد.
صاحبعلی از مادر پولاد پرسید كه پولاد كجاست؟ مادر پولاد گفت كه پولاد بزه را برده به صحرا، در خانه نیست.
پولاد را سر تپه پیدا كردیم. بز سیاهشان را ول كرده بود پشت تپه چرا می كرد و خودش با سگش چشم به راه ما نشسته بود. من ناگهان ملتفت شدم كه رنگ پوست پولاد و صاحبعلی درست مثل پوسته ی من است. هر دو از بس برهنه جلو آفتاب راه رفته بودند كه سیاه سوخته شده بودند.
پولاد با بیصبری گفت: خوب، نقشه ات را بگو.
صاحبعلی گفت: می خواهی صاحب یك درخت هلو بشوی؟
پولاد گفت: مگر دیوانه ام كه نخواهم!
صاحبعلی گفت: پس برویم.
پولاد گفت: بزه را چكار كنیم؟
صاحبعلی گفت: ولش می كنیم توی خانه.
پولاد گفت: مادرم گفته تا خورشید ننشسته برش نگردانم.
صاحبعلی گفت: پس سگه را می گذاریم پیش بزه.
پولاد دستی به سر و گوش سگ كشید و گفت: بزه را می پایی تا من برگردم. خوب؟
ما سه تایی دوان دوان رفتیم تا رسیدیم پای دیوار باغ. صاحبعلی گفت: بپر بالا.
پولاد گفت: دیگر نمی خواهد نقشه ات را پنهان كنی. خودم فهمیدم. می خواهیم هسته ی هلومان را بكاریم.
صاحبعلی گفت: درست است. هسته مان را پشت تل خاكی كه ته باغ ریخته می كاریم. آنوقت چند سالی كه گذشت ما خودمان صاحب درخت هلویی هستیم. خودت كه می فهمی چرا جای دیگر نمی خواهیم بكاریم.
پولاد گفت: سر تپه، توی سنگها كه درخت هلو نمی روید. درخت آب می خواهد، خاك نرم می خواهد.
صاحبعلی گفت: حالا دیگر مثل آخوند مرثیه نخوان، من رفتم بالا ببینم باغبان برنگشته باشد.
باغبان هنوز از شهر برنگشته بود. پولاد و صاحبعلی در یك گوشه ی خلوت باغ، پشت تل خاكی، زمین را كندند و من را زیر خاك كردند و دستی روی من زدند و گذاشتند رفتند.
خاك تاریك و مرطوب من را بغل كرد و فشرد و به تنم چسبید. البته من هنوز نمی توانستم برویم. مدتی وقت لازم بود تا قدرت رویش پیدا كنم.
از سرمایی كه به زیر خاك راه پیدا می كرد، فهمیدم زمستان رسیده و برف روی خاك را پوشانده است. خاك تا نیم وجبی من یخ بست اما زیر خاك آنقدر گرم بود كه من سردم نشود و یخ نكنم.
بدین ترتیب من موقتاً از جنب و جوش افتادم و در زیر خاك به خواب خوش و شیرینی فرو رفتم. خوابیدم كه در بهار آماده و با نیروی بیشتری بیدار شوم، برویم، از خاك درآیم و برای پ